نقد وبررسی سریال کره ای گرگ ومیش از ساناز عزیز |Time between dog and wolf

خرید بک لینک
Time between dog and wolf / 2007

گرگ و میش : زمانی بین تاریک و روشن روز که نور در حدی کمه که تشخیص گرگ از میش ممکن نیست...به لحاظ معنای اصطلاحی اشاره به خطری میکنه که میتونه در لباس امنیت بفدری نزدیک بشه که برای اجتناب ازش دیر بشه...

-لی سوهیون پسر 10-12 ساله شاد و سرزنده و سلامت و تندرستیه که در سایه بیتوجهی مادرش عملا داره کف خیابونهای بانکوک بزرگ میشه.مادر سوهیون پلیس پرمشغله ایه.بخصوص از وقتی به یک قدمی دستگیری قاتل همسرش مائو، سلطان خلافکارهای شرق آسیا رسیده پرمشغله تر هم شده.همه امیدش به اینه که مائو رو دستگیر کنه،از بند خشم و نفرتش رها بشه و بالاخره برای پسرکش مادری کنه.

سوهیون پسرک مهربونیه.با اینکه شیطنتهای عجیبش باعث نگرانی مادرشه اما واقعا بچه خوبیه بخصوص از وقتی که با دخترکی همسن و سال خودش به اسم آری دوست شده و شیطنتهاش رو برای همراهی و مراقبت از اون کنار گذاشته.دیگه روزهاش با آری میگذره و شبهاش به امید روز بعد...

اما این شادی دوامی نداره، بدتر اینکه سقف آرزوهای خوش و پروانه ای دقیقا در یک روز روی سر سوهیون خراب میشه.

اول اینکه به طور ناگهانی قرار میشه آری از تایلند بره چون مادرش از پدر خلافکارش وحشت داره،میدونه امروز پلیس عملیات بزرگی برای دستگیری همسرش داره بنابراین برای حفظ زندگی خودش و دخترش درصدد برگشتن مخفیانه به کره برمیاد؛برنامه ای که مدتهاست مقدتماتشو آماده کرده و در کمین زمان مناسبش بوده...

وداع تلخی دارن این دو بچه درحالیکه بهم وعده میدن که در آینده حتما همو پیدا میکنن گریه کنان از هم جدا میشن.

عملیات پلیس چندان موفق نیست،چون بااینکه باندی که پلیس دنبالشه آسیب شدید میبینه و محموله مواد کشف و ضبط میشه ولی مائو از صحنه فرار میکنه و دستگیر نمیشه.

مادر سوهیون از لحاظ قانونی به پایان ماموریتش رسیده و اگرچه نتونسته قاتل شوهرشو دستگیر کنه اما اینم میدونه که دیگه واقعا کار بیشتری از دستش برنمیومده؛ احساس میکنه حالا دیگه میتونه توی چشمهای بچه اش نگاه کنه و از این به بعد باهاش یه زندگی عادی داشته باشه.شام با سوهیون میرن یه رستوران سنتی و اونجا مادر سوهیون ساعت پدر سوهیون رو به عنوان یادگاری به سوهیون میده.ساعت تصادفا از دست سوهیون میفته، سوهیون برای برداشتن ساعت خم میشه، همون لحظه مرد درشت هیکل مسلحی با نقاب وارد آلاچیق اونها میشه، مادر سوهیون ظرف حاوی غذای داغ روی میز رو به سمت مرد پرت میکنه که باعث سوختن عمیق ساعد مرد میشه اما فایده ای نداره، مرد دقیقا همزمان با راست شدن قامت سوهیون به مادر شلیک میکنه و اونو جلوی چشمهای سوهیون به قتل میرسونه...

سوهیون بی سرپرست و تنها میمونه به علاوه آسیب روحی شدیدی که از مرگ مادر دیده.یکی از همکاران مادرش به اسم افسر کانگ جانگ هو اونو به کره و به خونه خودش میبره.جانگ هو همسر بسیااار مهربون و پسر واقعا خوب و عاقلی به اسم مین گی داره که علی رغم اینکه همسن سوهیونه اما با مهربانی و شعور عمیقش این بچه افسرده و تنها رو به زندگی برمیگردونه...

چند سالی میگذره؛ سوهیون حالا عملا انگار پسر خانواده کانگه.اون و مین گی، هر دو افسر پلیس هستن، مین گی در بخش اطلاعات و سوهیون در بخش پلیس عملیات ویژه...با اینکه رابطه برادرانه فوق العاده ای با هم دارن اما دو قطب کاملا مخالفن؛ مین گی هر زنی که میبینه عاشقش میشه در حالیکه سوهیون جز ارزوی انتقام والدینش هیچ رویایی نداره.خیلی از اون پسرک عاطفی عاشق پیشه فاصله گرفته تو این سالها...

اما عاشق پیشگی مین گی ثمر جالبی میده؛ آری رو که حالا در کره با اسم جی وو شناخته میشه تصادفا پیدا میکنه و بی اونکه از رابطه گذشته اون و سوهیون خبر داشته باشه ترتیب ملاقات ناگهانی رو بین اون دوتا میده؛البته که این قرار رو برای خودش ترتیب داده بوده اما انققققدر با دلیل و بیدلیل از سر کار جیم زده بوده که لحظه آخر رییسش ممنوع الخروجش میکنه!!

مین گی راهی براش نمیمونه جز توسل به برادرش و لذا با التماس و البته ارعاب،سوهیون بدبختو میفرسته سرقرار. سوهیون گوشت تلخ جی وو رو میرنجونه اما نهایتا از روی نشان روی کیفش اونو میشناسه و رابطه دوستانه ایندو دوباره شروع میشه.اما رابطه فقط دوستانه؛ علی رغم علاقه و اشتیاق واضح جی وو، سوهیون اصلا تمایلی به برقراری هیچ رابطه عاطفی عمیقی نه با جی وو و نه با هیچ کس دیگه نداره بخصوص حالا که بعد از مدتها تلاش در آستانه یک عملیات جدی و خطیر برای گیر انداختن یک باند بزرگ قاچاق مواد به اسم چئونبانگه.

این عملیات به رغم اشتیاق و انگیزه شدید سوهیون برای پیروزی ، به طرز مفتضحانه ای شکست میخوره، چون سوهیون که نفوذی پلیس بوده تصادفا نشانی رو میبینه که اونو به یاد قاتل مادرش میندازه، شدیدا از نظر روحی بهم میریزه، خارج از برنامه و کنترل از عملیات خارج میشه و میره دنبال مردی که این نشانو داشته و بدتر اینکه خارج از دستور و بدون هماهنگی با مافوقش،شلیک میکنه!!!

مسئولیت شکست عملیات تماما به عهده سوهیون میفته؛ تنبیه و منفصل از خدمت میشه...

سوهیون پریشونتر از اونه که بشه توصیف کرد.اتتقام والدینش به کنار، حیثیت حرفه ایش رو هم از دست داده و کاملا خودشو باخته...

و همینجاست که تصمیم بیرحمانه یک مافوق کل زندگی سوهیون رو زیرورو میکنه!

مافوق، طرزفکر ترسناکی داره؛بنظرش یک افسر پلیس سابق باهوش و توانا که اتفاقا انگیزه کافی هم داشته باشه بهترین گزینه برای نفوذی شدنه؛

سوهیون ناچارتر از اونه که چنین پیشنهادی رو علی رغم تبعات وحشتناکش نپذیره از طرفی ایمان داره که برای گرفتن انتقام والدینش راهی جز این نداره!!

پس یک پرونده مخفی تشکیل میشه، سوهیون طی یک تصادف ساختگی کشته و با اسم کای دوباره متولد میشه و زندگی سخیفی رو از کف کثیفترین خیابونهای بانکوک آغاز میکنه به امید اینکه شاید روزی گذر مائو به سلاخ خونه های انسانی این اعماق جهنمی بیفته و این جدیدترین مبارز کیک بوکسینگ زیرزمینی به اسم کای رو کشف کنه!!! یک امید کور در دل تاریکی مطلق که قطعا فقط یک ناامید بهش چنگ میزنه!!!

و وقتی ناامیدی و انتقام،چشمهای انسانی رو کور میکنن اون انسان متاسفانه به شدت بیرحم میشه...

چنانکه سوهیون اجازه میده تا سناریوی تراژیک مرگش، خانواده تازه اش رو عمیقا داغدار کنه و جی وو تقریبا از اندوه مرگش به جنون برسه اما انتقام چشمهای سوهیون رو کور کرده...

البته که برای چنین بیرحمی خودخواهانه ای تاوان سنگینی میپردازه...

نمیدونم فیلم سینمایی Departed با بازی مت دیمون ولئوناردو دیکاپریو و جک نیکلسون رو دیدید یا نه؛این سریال رو میشه به نحوی برداشت آزادی از اون فیلم کمنظیر دونست.
رها شدن اتفاقی یک پلیس مخفی وسط یک باند خلافکار فوق خطرناک، بدون پوشش و پشتیبانی اونم به شکلی که این ادم بعد از مدتی تبدیل به هدف پلیس برای دستگیری و حتی نابودی میشه!!
هیجان و افت و خیز این سریال واقعا قابل توجهه بخصوص بدلیل چرخش 180درجه ای رابطه کاراکترها با هم، که گاه تکون دهنده میشه.بعلاوه اینکه قصه اساسا یک قصه پلیسی-معمایی خوب و حساب شده اس و اکشن های طراحی شده و جذابی هم داره.
عاشقانه داستان، برای من به شخصه واقعا جذاب بود؛یک عشق کودکانه معصوم که بنظر میرسه در اثر متحمل شدن ناگهانی مصائب حساب نشده و از شمار خارج، تمام زیبایی و اهمیت خودشو از دست داده اما بعدها همین عشقه که مثل ریسمانی محکم سوهیون رو از عمق چاه بیرون میکشه.
برومنس کار رو هم دوست داشتم.چه رابطه زیبا و عمیقی بین مین گی و سوهیون وجود داشت!دو غریبه که از هر دو برادری، برادرانه تر عاشق هم بودن.رابطه شون دوست داشتنی بود.

و اما بازیگرها؛
خوب،بازیگر نقش سوهیون، لی جونکیه.چرا؟ چون احتمالا لی جونکی با همه شبکه های فیلمسازی کره هماهنگ کرده که هر جا نقشی وجود داشت که تمام مدت نصف صورتش اشک بود نصف دیگه اش خون و هرجا هم مونده بود، خاک و خل،مدیونن اگه نقشو واسش کنار نذارن!!!!اینجا هم همینه.جوری که من فکر میکردم دیگه نمیتونن نقشی به خاک و خون کشیده تر از سوهیون واسه لی جونکی بنویسن تا اینکه وانگ سو عاشقان ماهو دیدم!
اما از شوخی گذشته، لی جونکی در این نقش بینظیر بود.البته که بدون شک بهترین بازی لی جونکی، عاشقان ماهه؛ خود من هنوز وقتی بیاد سکانسش تو اتاق مادرش میفتم وقتی از اون معبد برگشته بود و نصف صورتش زیر نقاب خون بود، ناخودآگاه احسنت میگم بهش؛با اینهمه نقشش در سریال گرگ و میش رو عمیقا تحسین میکنم.مرد آسیب دیده شدیدا تحت فشاری که توی یه سکانس بدون شک نزدیک به سکته اس...چققققدر این سکانس عالی بود.چه فشاری رو باید یک بازیگر به لحاظ روحی متحمل بشه تا بتونه همون حجم فشار رو به بیننده منتقل کنه! خییلی خوب بود واقعا...
مین گی، پسر خوب سریاله.عالییییه این ادم و نقشش رو جانگ کیونگ هو، بازیگر نقش اصلی جامیونگ گو و سقوط برای بیگناهی به خوبی بازی کرده.زیاد توضیح نمیدم فقط میگم نقش پر افت و خیزشو خیلی خوب و باورپذیر از کار درآورده بود.
نقش جی وو/آری رو نام سانگ می بازی کرده.قبل از این سریال اصلا نمیشناختمش اما از بازیش تو این سریال واقعا راضی بودم.بخصوص صداش و شکل حرف زدنشو خیلی دوست داشتم.
بازیگرهای فرعی همه خوب بودن.از بازیگر مائو گرفته تا کانگ جانگ هو همه باورپذیر و درست ایفای نقش کرده بودن.
بزارید یه چیزی بهتون بگم؛این سریال خیلی پیچیده و پر کاره بنابراین به طور قطع نمیتونه خالی از اشکال باشه ولی وقتی شروع به تماشاش بکنید، به قدری بازی ها سنگین و پراحساسن که کاراکترهای خلق شده،شما رو مثل یک موج سنگین با خودشون میبرن.بطوری که شاید مثل خود من هرگز متوجه اون اشکالات نشید.

از موسیقی جوری راضی ام که یکی از موسیقی های متن رو همیشه روی گوشی همراهم دارم.غم و امید در موسیقی متن این سریال به زیبایی تلفیق شده.

خطر لوث شدن داستان:
سکانسهای برتر این سریال از شمار خارجن.
جایی که سوهیون مامور مراقبت از دختر مائو میشه و غرق در بهت و حیرت عمیقی، میفهمه دختری که عاشقش بوده دختر قاتل والدینشه!
جایی که بعد از مدتها، آری رو دورادور میبینه و متوجه رابطه صمیمی اون با مین گی میشه و تازه میفهمه که داره برای گرفتن انتقام بهای سنگینی میپردازه.
جایی که بخاطر نجات جون آری یکبار دیگه میمیره!
جایی که بند ساعت کهنه سوهیون تصادفا باز میشه و ساعت بی اونکه جی وو بفهمه از مچش میفته و جی وو دیوانه وار شروع به گشتن دنبال اون ساعت کهنه شکسته میکنه اونم درست جلوی چشمهای حیرت زده و عاشق و غمگین مین گی...
و بنظر من بهترین و درخشانترین سکانس، جایی که سوهیون با دیدن چشمهای غرق التماس و ناله های وحشتزده جی وو حافظه از دست رفته اش رو بدست میاره و در اثر هجوم ناگهانی اون موج وحشت، خشم ، ناامیدی و تباهی تصمیم میگیره به سر خودش شلیک کنه!!! ! چققققققققققققدر این سکانس رو دوست داشتم.

دلم میخواد به همه تون بگم این سریال خوبو ببینید بخصوص که تنها سریالیه که خودم دست کم 7-8بار بی وقفه، واقعا بی وقفه، دیدمش.ولی ترجیح میدم جانب انصاف رو رعایت کنم؛ موج غم در این سریال به طرز عجیبی سنگینه.اگرچه بخاطر پایانش که تلخ نیست نمیتونم بگم تراژدیه اما روندش واقعا تلخه.یه وقتی که روحیه خوبی دارید شروع به دیدنش کنید.
قول میدم لذت ببرید.
موفق باشید.

موسیقی متن این سریال در تلگرام

****

برای اطلاع از اخرین گزارش ها وسریالهای درحال پخش وعکس ومطالب جالب درکانال نقد کره عضو شوید

کانال تلگرام

نقد وبررسی سریال کره ای ماشین تحریر شیکاگو |Chicago Typewriter...

ما را در سایت نقد وبررسی سریال کره ای ماشین تحریر شیکاگو |Chicago Typewriter دنبال می‌کنید

برچسب: وبررسی,سریال,ومیش,ساناز,عزیز, نویسنده: بازدید: 543 تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 2:44

صفحه بندی